بغض
نمیدانم سردی کدامین قلب در درونم رخنه کرده
و نمیدانم غبار کدامین نگاه در چشمانم گره خورده
ونمیدانم غم کدامین صدا لبانم را به هم دوخته
اما میدانم
میدانم که دلم بی طاقت
چشمانم گریان
صدایم پر از فریاد
صورتم ملتهب
و گلویم را بغض می فشارد
بغضی آشنا
و میدانم که بی طاقتی دلم را
اشک چشمانم را
و فریاد صدایم را
التهاب صورتم را
وبغض گلویم را
هیچ کس نمیبیند
هیچ کس نمی داند
نمیداند که درونم را خاکستری فرا گرفته
خاکستری که به انتظار نسیمی آرام نشسته
تا وجودم را از آتش عشقی نیمه جان بسوزاند
و نمیدانم غبار کدامین نگاه در چشمانم گره خورده
ونمیدانم غم کدامین صدا لبانم را به هم دوخته
اما میدانم
میدانم که دلم بی طاقت
چشمانم گریان
صدایم پر از فریاد
صورتم ملتهب
و گلویم را بغض می فشارد
بغضی آشنا
و میدانم که بی طاقتی دلم را
اشک چشمانم را
و فریاد صدایم را
التهاب صورتم را
وبغض گلویم را
هیچ کس نمیبیند
هیچ کس نمی داند
نمیداند که درونم را خاکستری فرا گرفته
خاکستری که به انتظار نسیمی آرام نشسته
تا وجودم را از آتش عشقی نیمه جان بسوزاند
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۷:۱۱ ب.ظ توسط Fatima
|
باغبانی پیرم