ازت متنفرم عشق من

نه تو اون آدم نیستی

تو اونی که من دوست داشتم نیستی

درسته

تو با من جور نیستی

تو متعلق به من نبودی

فرار کن

تا چشمای من نتونن تورو ببینن

تا علاقم بهت بیشتر نشه

تا قلب من تو رو نشناسه

اما تو به قلب من نفوذ کردی و بذری از عشق کاشتی که التیامی نداره

من دوستت دارم

نمیتونم تظاهر کنم که اتفاقی نیافتاده

اشکام خیلی زود سرازیر میشن

اگه فقط ندیده بودمت

اگه تو وجود نداشتی

من زجر نمیکشیدم

ازت متنفرم چون بهم یاد دادی عشق چیه

چون کاری کردی دلیل زندگی من بشی

ازت متنفرم

آره فرار کن فرار کن و تنهام بذار

ای کاش منم جایی داشتم واسه فرار از واقعیت

برو اما پشت سرتو نگاه نکن

برات مهم نباشه بعد تو چی میشم

راه ما از اول هم جدا بود


گریه ی پنهانی

حتی اگه عاشق باشم

از کنارش رد میشم انگار که چیزی ندیدم

حتی اگه بدونم اون عشقه

یه اسم دیگه روش میذارم

حتی اگه صدای عشقو بشنوم

از کنارش رد میشم انگار که چیزی ندیدم


بلند میخندم تا گریه ام رو پنهان کنم

آیا عشق من انقدر بده؟!

دیگران وقتی عاشق میشن خوشحالن

اما من تنها کسی هستم که گریه میکنم

چرا من تنها کسی هستم که انقدر زجر میکشم

من همه چیزو دور میریزم

فقط اگه این عشق بتونه به سرانجام برسه







دل از غصه میمیره

میدونم تا ته قصه جدایی در کمینه

تو به من امید بده حرف من همینه

میدونم لحظه ی شوم نبودنا نزدیکه

امید بده تا ندونم این دنیا چه تاریکه

میدونم سخته با من باشی و بدونی باید

بری و تنهام بذاری نگو نتونی شاید

نمیگی از هجوم عشق من دلت میگیره

میترسی بدونم و دل از غصه بمیره

میمیره

سرنوشت سنگ و منم از جنس شیشه ام

برات مهم نباشه بعد از تو چی میشم

تو به من امید بده آرامش بگیرم

بگو بی من راحتی تا راحت بمیرم



فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

 در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

در قلب خسته ام جای داری

می نویسم تا بدانی         در قلب خسته ام جای داری

  

می نویسم گر شکستی     گر بریدی و گسستی

 

آن همه روز های زیبا     در گذشته یاد یاری

 

می نویسم بلکه شاید سینه ی پر آه و سوزم

 

در غم دوری یارش سر کند با آه و زاری

 

می نویسم بلکه روزی در کنارت گوشه ی دنج

 

خنده ی مستانه ی ما یاد آرد سوز کاری

 

می نویسم با دلی پرازغم رنج های جاری

 

این شب های سوگواری تا بدانی تا بدانی

 

در دلم یک خانه داری خانه ای از غم که خالی

 

خانه ای هر چند خیالی باز خوب است که بدانی

 

تا ابد با من بمانی این جهان و آن جهان را از خدا جایزه داری

مرگ

می دونی وقتی خدا داشت بدرقم می کرد بهم چی گفت؟؟؟؟

جایی که می ری مردمی داره که می شکننت،مبادا که

بشکنی...   من همه جا باهاتم و تو تنها نیستی.........

 تو کوله بارت عشق تا بگذری....

 قلب می ذارم که جا بدی....

اشک می ذارم که همراهیت کنه

 و مرگ....

 که بدونی که دوباره بر میگردی پیش خودم...

غم تنهایی اسیرت میکنه

چرا وقتی که آدم تنها میشه .… 

غم و غصه اش قد یک دنیا میشه .…

میره یک گوشه پنهون می شینه .…

اونجا رو مثه یه زندون می بینه .…

غم تنهایی اسیرت میکنه .…

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه .…

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر می زنه .…

غم می آید یواش یواش خونه ی دل در میزنه .…

یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار .…

توی جزیره کنار دریا می نشستیم بی یار .…

می گن این دنیا دیگه مثه قدیما نمیشه .…

دل این آدما دیگه زیبا نمیشه .…

اون بالا باد داره زاغه ابرارو چوب میزنه .…

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه .…

غم تنهایی اسیرت میکنه .…

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه