محاكمه عشق
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعني فراموشي.
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند.قلب شروع كرد به طرفداري از عشق.آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي؟
اي گوش مگه تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حال چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا رو برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند تنها عقل و فلب در جلسه ماندند.عقل گفت ديدي قلب،همه از عشق بيزارند.ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني؟
قلب ناليد:من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه فبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم.
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم!
باغبانی پیرم